|
لاغران ( روزهاى قطبى در استوا ) عمومى
| |||
|
نكتهاي دلكش بگويم خال آن مه رو ببين عقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببين عيب دل كردم كه وحشي وضع و هرجايي مباش گفت چشم شيرگير و غنج آن آهو ببين حلقه زلفش تماشا خانه باد صباست جان صد صاحبدل آنجا بسته يك مو ببين عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند اي ملامت گو خدا را رو مبين آن رو ببين زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد با هوا داران رهرو حيله هندو ببين اينكه من در جستجوي او ز خود فارغ شدم كس نديدست و نبيند مثلش از هر سو ببين حافظ ار در گوشه محراب مينالد رواست اي نصيحت گو خدا را آن خم ابرو ببين از مراد شاه منصور اي فلك سر برمتاب تيزي شمشير بنگر قوت بازو ببين
[ یکشنبه پنجم شهریور 1391 ] [ 23:1 ] [ عيسى ]
چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من روي رنگين را به هر كس مينمايد همچو گل ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من چشم خود را گفتم آخر يك نظر سيرش ببين گفت ميخواهي مگر تا جوي خون راند ز من او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود كام بستانم ازو يا داد بستاند ز من گر چو فرهادم به تلخي جان برآيد باك نيست بس حكايتهاي شيرين باز ميماند ز من گر چو شمعم پيش ميرم بر غمم خندان شود ور برنجم خاطر نازك برنجاند ز من دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگريد گو به چيزي مختصر چون باز ميماند ز من صبر كن حافظ كه گر زين دست باشد درس غم عشق در هر گوشهاي افسانهاي خواند ز من [ یکشنبه پنجم شهریور 1391 ] [ 22:56 ] [ عيسى ]
رو سنگ قبرم بنویس:"دیوونه ی دیوونگی"
به آدما بگو دلش تنها بوده تو زندگی بگو برام گل نیارن رو سنگ قبرم نذارن بجاش یرای دلخوشیم 10 تا سپیدار بکارن! بگو که روشن نکنن شمعای مشکی واسه من بجاش یه فانوس کوچیک بالای عکسم بذارن نه!نه!یه وقت قاب نذارن گوشه ی سنگ قبر من!؟ آخه میترسم غم تو چشمام و هممه بخونن... رو سنگ قبرم بنویس:"یه آس و پاس!یه پاپتی" بگو!شاید بشکنه این بغض عجیبٍ لعنتی بگو!واسه همه بگو از زندگی گلایه داشت مگه تو شاهد نبودی رو دل من چه زخمی کاشت؟ مگه خودت ندیدی اون روزای زرد پائیز و؟ قدم زدن رو برگای سرخ میون شالیز و؟ دیدی چه زود یکی دیگه خاطرم و ازش گرفت؟ میبینی؟قلب عاشقش شده یه سنگ سخت و سفت رو سنگ قبرم بنویس:"دشمن سخت عاشقی!" نه!بی خیال!دوروغ نگو!آخه تو یه شقایقی تو تنها یادگارمی از اون!گل خشک قشنگ! تنها کسی که تا حالا باهام بوده سرخ و یه رنگ بذار که از نگاه تو همه بفهمن چی شدم؟! عاشق شاعری بودم...حالا یه افسانه شدم [ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 12:29 ] [ عيسى ]
این روزها " بی " در من غوغا می کند !
بی کس ، بی مار ، بی زار ، بی چاره ، بی تاب ، بی دار ، بی یار ، بی دل ، بی ریخت ، بی صدا ، بی جان ، بی نوا ، بی حس ، بی عقل ، بی کلام ، بی جواب ، بی هدف ، بی همزبان ... بی تـــــو ، بی تــــــــو ، بی تــــــــــــو ... [ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 12:19 ] [ عيسى ]
می دانی؟
یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است ! و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی : بگذار منتـظـر بمانند ! " حسین پناهی " [ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 12:17 ] [ عيسى ]
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو * بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار * چو روز گردد گویی در آتشم بی تو دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا * همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا * دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار * جواب دادی و گفتی که ... من خوشم ... بی تو ! " سعدی [ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 12:11 ] [ عيسى ]
[ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 ] [ 5:26 ] [ عيسى ]
[ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 ] [ 1:13 ] [ عيسى ]
ای ساقیا مستانه رو آن یار را آواز ده گر او نمی گوید بگو آن دل که بردی باز ده افتاده ام در کوی تو پیچیده ام بر موی تو مست رخ نیکوی تو آن دل که بردی باز ده ای دلبر زیبای من ای سرو خوش بالای من لعل لبت صهبای من آن دل که بردی باز ده ما را به غم کردی رها شرمی نکردی از خدا اکنون بیا بهر خدا آن دل که بردی باز ده ای ماه کنعانی من آن دل که بردی باز ده مرغ دلم را از فقس پرواز ده، پرواز ده ای اختر تابنده ام ای کوکب پاینده ام یا نور افشان بر دلم یا دل که بردی باز ده [ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 ] [ 13:13 ] [ عيسى ]
رو سر بنه به بالین ، تنهـــا مـــرا رهـــا کــن « مولوی - دیوان شمس » [ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 ] [ 13:2 ] [ عيسى ]
هیچوقت زود قضاوت نکن ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...
[ جمعه بیستم مرداد 1391 ] [ 15:5 ] [ عيسى ]
قربانیبچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ." شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! " زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!! جمله روز : هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است.. [ جمعه بیستم مرداد 1391 ] [ 14:51 ] [ عيسى ]
معلم!!!معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...! خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... [ جمعه بیستم مرداد 1391 ] [ 14:9 ] [ عيسى ]
مومنین و مومنات عزیز, اینقدر از ساعات طولانی روزه داری
شکایت نکنید، برادران و خواهران اسکیموی ما در قطب شمال؛ سحری که میخورن شیش ماه بعدش آفتاب غروب می کنه و وقت افطار میشه.. :|
به دوستم گفتم سه بار پشت سر هم بگو
اونایی که کنکور رو گند زدن، چند رکعت نماز شکر بخونن پاشن برن وارد شغل آزاد بشن و چند سال بعد در حالی که پول هاشون رو می شمرن من رو دعا کنن
اگه بخوای خلبان شی هزار جور مریضی داری!!
یه ایمیل واسه بابامون ساختیم به هرکی میخواد ایمیلشو بده میگه:" این ایمیلمه شماره موبایلمم پسوردشه"...... یعنی استیو جابز الان تو قبر داره بندری میزنه از این همه نبوغ پدر من.....
رو تختم دراز کشیدم
دردآورترین درد اینه که سر جلسه کنکور دو ساعت زودتر تمام کنی.ببینی همه سرشون تو برگس اما تو وقت زیاد آووردی.اعصابت خورد بشه بخوای بری.نذارن از جلسه بری بیرون.
تو دوران ابتدایی هر کی اول از سر جلسه امتحان پا میشد بیست میشد.
به داداشم میگم اگه بمیرم چی کار میکنی؟
تا حالا دقت کردین وقتی یه اتفاقی برات میفته همه نصیحتت میکنن اما قبلش جواب سلامتم نمیدن!!!!!!!!!!!
بعد از چند وقت از مسافرت برگشتم
با ماشینم رفتم جلو یه مغازه پارک کردم که آدامس بخرم.
عشق یعنی گم شدن پیدا شدن ، عشق یعنی غرق در رویا شدن [ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ] [ 11:35 ] [ عيسى ]
بچه ها به جون خودم اگه بیایین مطالبو بخونین و نظر ندین،خودمو از طبقه همکف پرت میکنم پایین.
من عاشق آن دمم كه ساقى گويد يك جرعه دگر من نتوانم!!!!!!! [ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ] [ 11:23 ] [ عيسى ]
دوتا رفیق بودن یکی ابادانی و یکی تهرانی.
ابادانیه اسمش ممد(محمد)بوده تهرانیه اسمش علی . اینا تو خدمت باهم خیلی جورن طوریکه اگه دوساعت هم دیگه رو نبینن نگران حال هم دیگه میشن. میگذره و این 2سال خدمت سربازیشون تموم میشه. دم در پادگان موقع خداحافظی تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد خدمتمون تموم شد اما رفاقتمون هیچ وقت تموم نمیشه.هر وقت کار خوب خواستی بیا تهران.خودم بهت کار میدم. ابادنیه هم میگه:من پول ندارم ام تو هر وقت زن خوب خواستی بیا ابادان.خودم برات زن میگیرم. تموم میشه و بعد ازسال تهرانیه هوس زن گرفتن میکنه.میره ابادان سراغ خونه ی رفیقش ممد . خونه رو پیدا میکنه.میبینه یه خونه ی ساده و فقیرانه و بدون تشکیلاته.در میزنه دوستش میاد دم در و سلام و احوال پرسی و 1هفته تحویل گرم.بعد یه هفته تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد مگه قرار نبود برام زن بگیری؟ میگه :اره تهرانیه میگه:پس بریم برام زن بگیریم؟ ابادانیه میگه:باشه بریم میگردن تو دوست و اشنا و فامیل و غریبه تا واسه ی تهرانیه زن بگیرن اما تهرانیه هیچ کدوم رو پسند نمیکنه بعد از چند روز موقع رفتن تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد ناراحت نباش تو به قول خودت عمل کردی اما من پسند نکردم... در همین موقع یه دختر از همسایگی ابادانیه میاد میره تو خونه ی ابادانیه.دختر خوب و خوشگل و سنگین و... تهرانیه میگه:ممد من همین دختره رو میخوام حالا دختره کیه ابادانیه میشده؟؟؟ نامزد ابادانیه!!! ابادانیه میگه: باشه با خانواده ها حرف میزنه با نامزده صحبت میکنه و بدون این که تهرانیه بفهمه دست دختره رو میذاره تو دست پسره و میفرستش میره. 1سال میگذره و پسره سیگاری شده افسرده شده گوشه گیر شده یه روز مامانش میاد بهش میگه:زنت رو که دادی رفت حالا برو ببین رفیقت بهت کار میده؟ ابادانیه وسایلشو جمع میکنه و میره تهران.دنبال خونه ی دوستش میگرده.خونه رو پیدا میکنه یه خونه ی بزرگ و زیبا و با تشکیلات و... میره و زنگ در یا همون ایفون رو میزنه یه نفر گوشی رو بر میداره میگه:کیه؟ ابادانیه میگه:علی منم.ممد. تهرانیه میگه برو اقا من همچین رفیقی ندارم و گوشی رو میذاره ابادانیه با خودش میگه:شاید من صدام عوض شده رفیقم منو نشناخته. دوباره زنگ میزنه میگه:علی منم ممد رفیق ابادانیت دوباره علی میگه:اقا من اصلا رفیق ابادانی ندارم و گوشی رو میذاره. ابادانیه خسته و دل شکسته میره میشینه توی چمن روبه روی ساختمون تا یه کم استراحت کنه که یهو چند نفر میبینه که قیافشون به دزدا میخوره با خودش میگه:الان اینا میان پول های منو میگیرن و کتکم میزنن.چطوره خودم پول هامو بدم دیگه کتکه رو نخورم دزدا رو صدا میکنه میگه: اقا این پول برگشتن منه....اینم چند تیکه نون واسه تو راهمه.شما اینو بگیرید اما دیگه کتکم نزنید! دزدا یه فکری میکنن و میگن:نه ما تازه دزدی کردیم.اصلا بیا این 50هزار تومن هم مال تو.پول ها رو میدن و میرن. ابادانیه با خودش میگه:چطوره برم یه اصلاحی بکنم یه حموم عمومی برم یه دست کت و شلوار هم بگیرم برگردم ابادان و به ننه ام بگم رفیقم به من کار داد من نخواستم نگم که رفیقم نامردی کرد. حموم میره و کت و شلوار هم میگیره و موقع برگشتن یه خانومی واسش بوق میزنه که اقا بیا سوار شو اقا بیا سوار شو ابادانیه میگه :خانوم ولم کن تو رو به خدا.من تهرانی نیستم.بچه شهرستانم زود گول میخورم.الانش هم از همه گول خوردم شما دیگه اذیتم نکن...! زنه از ماشین پیاده میشه و میگه اقا من از تیپ و قیافت خوشم اومده میخوام برام کار کنی...کار میکنی؟؟ ابادانیه میگه :باشه و میرن اونجایی که زنه کار میکرده زنه یه پوشاک زنجیره ای داشته.یه غرفش رو میده دست پسره.6ماه میگذره و از برکت دست ابادانیه کار و کاسبیه زنه میگیره.زنه میاد بهش میگه:تو خوب واسه من کار کردی.اگه میخوای بیا دخترم هم بگیر.قبول میکنه و عروسی میکنه و یه مدت میگذره... بعد یه مدت زن ابادانیه بهش میگه:ممد یه مجلس شراب خوریه بالای شهر میای بریم؟میگه باشه بریم. میرن و میشینن یه گوشه ی مجلس حالا اون گوشه ی مجلس کی نشسته بوده؟نامزد سابق ابادانیه که حالا میشد زن تهرانیه با خود تهرانیه. ابادانیه میگه ساقی اول من.میگن :بگو میگه: پیک اول رو بزنید به سلامتی رفیقی که قول داد و به قولش وفا نکرد همه میزنن میگه: پیک دوم رو بزنید به سلامتی اون 3تا دزدی که به دادم رسیدن و بهم پول دادن همه میزنن میگه: پیک سوم هم بزنید به سلامتی اون زنی که بهم کار داد و این دختری که الان زنم شده همه میزنن خب هرچی بود به تهرانیه پرونده بود دیگه تهرانیه هم بهش بر میخوره میگه:ساقی دوم من میگن:بگو میگه: پیک اول رو بزنید به سلامتی رفیقی که قول داد و به قولش وفا کرد همه میزنن میگه: پیک دوم رو بزنید به سلامتی اون 3تا دزدی که دزد نبودن و من فرستاده بودمشون همه میزنن میگه: پیک سوم هم بزنید.....قسم خورده بودم نگم اما میگه....پیک سوم رو بزنید به سلامتی اون زنی که مادرمه و دختری که خواهرمه...!!! __________________ خدايا! مرا متبرك گردان تا عشق ورزيدن و خنديدن را بياموزم. به همه ، حتي كساني كه مرا درك نكرده اند يا با من بدي كرده و مرا رنجانده اند، عشق ورزم. مرا بياموز تا در همه موقعيت ها و شرايط زندگي بخندم و بدانم در هر آنچه روي ميدهد نيكي نهفته است [ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ] [ 11:15 ] [ عيسى ]
[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 11:34 ] [ عيسى ]
تکیه کردم بر وفای او، غلط کردم، غلط باختم جان در هوای او، غلط کردم، غلط
عمر کردم صرف او، فعلی عبث کردم، عبث ساختم جان را فدای او، غلط کردم، غلط
دل به داغش مبتلا کردم، خطا کردم، خطا سوختم خود را برای او، غلط کردم، غلط
اینکه دل بستم به مهر عارضش، بد بود، بد جان که دادم در هوای او، غلط کردم، غلط
همچو وحشی رفت جانم در هوایش، حیف، حیف خو گرفتم با جفای او، غلط کردم، غلط
دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بي كاران به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد ترازو گر نداري پس تو را زو ره زند هر كس يكي قلبي بيارايد تو پنداري كه زر دارد تو را بر در نشاند او به طراري كه مي آيد تو منشين منتظر بر در كه آن خانه دو در دارد به هر ديگي كه مي جوشد مياور كاسه و منشين كه هر ديگي كه مي جوشد درون چيزي دگر دارد نه هر كلكي شكر دارد، نه هر زيري زبر دارد نه هر چشمي نظر دارد، نه هر بحري گهر دارد بنال اي بلبل دستان ازيرا ناله مستان ميان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد چراغ است اين دل بيدار به زير دامنش مي دار از اين باد و هوا بگذر هوايش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمه اي گشتي حريف همدمي گشتي كه آبي بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را ماني كه ميوه نو دهد دايم درون دل سفر دارد
حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه! هر روز کم کم می خوریم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
[ دوشنبه یازدهم مرداد 1389 ] [ 15:4 ] [ عيسى ]
درسته كه اگه حتى فقط يك حرف ساده از خودت باشه بهتر از يه شاهنامه حرفاى قلمبه سلمبه اى هست كه مال خودت نيست. اما انگار..............
بزرگى از حق و حقيقت معتبرتره. يه حرف ساده ازشخصى بزرگ خيلى بزرگ نشون ميده اما يه حرف بزرگ از شخصى ساده خیلى ساده. انگار اون مثل وارونه شده كه ميگه نبين كى ميگه ببين چى ميگه. يادم باشه هيچ وقت بيموقع و بيجا حرفى نزنم حتى حرف حق. ولى اگه مجبور شدم پس اونو از قول بزرگى نقل كنم. همه ميتونن بزرگ باشن البته وقتى که خودشونو کوچک كنند.
[ دوشنبه یازدهم مرداد 1389 ] [ 14:59 ] [ عيسى ]
در راستاى اعتصاب كاركنان مصانع طابوق در جهت ارتقاى مبلغ حقوقشان كه تقريبا نزديك به يك ماه به طول انجاميد بالاخره در آخرين جلسه بىن صاحبان مصانع با نماينده هاى كارگران در مصنع الكندرى تصويب نامه اى شكل گرفت: به موجب اين مصوبه كه به امضاء و تاييد اكثريت رسيد مبلغ حقوق هر كارگر بدين شرح آمده است ... سائق مكينة = 290 دينار سائق خلاطه = 200 دينار سائق رافعة = 220 سائق دمبر = 190 سائق كرين رمل =190 عامل ارضية = 140 عامل رش مياة = 130 مبالغ بر حسب وجه دينار كويتى ميباشد و اين معاش براى يك دوام طابوق كه معادل 10000 عدد طابوق ميباشد در نظر گرفته شده. لازم به دكر است كه در اينجا جاى تقدير و تشكر فراوان است از دست اندركاران اين حركت بسيار عظيم كه نه تنها در نوع خود بي سابقه بوده ,بلكه اين وظيفه را بر گردن عموم كارگران مينهد كه بانيان اين جريان بسيار بزرگ را از دعاى خير خودمحروم نكنند . چرا كه سببى شدند تا كارگرانى كه از عائله اى سنگين برخوردارند ودر تامين كمترين احتياجاتشان بتنگ آمده اند را يارى كنند و صداى ضعيفشان را بگوش سنگین قشر مرفه برسانند و به آنها بفهمانند كه وجودشان در ناز و نعمت از بركت وجود اين كارگران است. 3\1\2013 [ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ 12:4 ] [ عيسى ]
در راستاى اعتصاب كاركنان مصانع طابوق در جهت ارتقاى مبلغ حقوقشان كه تقريبا نزديك به يك ماه به طول انجاميد بالاخره در آخرين جلسه بىن صاحبان مصانع با نماينده هاى كارگران در مصنع الكندرى تصويب نامه اى شكل گرفت: به موجب اين مصوبه كه به امضاء و تاييد اكثريت رسيد مبلغ حقوق هر كارگر بدين شرح آمده است ... سائق مكينة = 290 دينار سائق خلاطه = 200 دينار سائق رافعة = 220 سائق دمبر = 190 سائق كرين رمل =190 عا...مل ارضية = 140 عامل رش مياة = 130 مبالغ بر حسب وجه دينار كويتى ميباشد و اين معاش براى يك دوام طابوق كه معادل 10000 عدد طابوق ميباشد در نظر گرفته شده. لازم به دكر است كه در اينجا جاى تقدير و تشكر فراوان است از دست اندركاران اين حركت بسيار عظيم كه نه تنها در نوع خود بي سابقه بوده ,بلكه اين وظيفه را بر گردن عموم كارگران مينهد كه بانيان اين جريان بسيار بزرگ را از دعاى خير خودمحروم نكنند . چرا كه سببى شدند تا كارگرانى كه از عائله اى سنگين برخوردارند ودر تامين كمترين احتياجاتشان بتنگ آمده اند را يارى كنند و صداى ضعيفشان را بگوش سنگین قشر مرفه برسانند و به آنها بفهمانند كه وجودشان در ناز و نعمت از بركت وجود اين كارگران است. ۳/۱/۲۰۱۳ [ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ 11:22 ] [ عيسى ]
يا غاديا في غفلةورائحا إلى متى تستحسن القبائحا
وكم إلى كم لا تخاف موقفا يستنطق الله به الجوارحا يا عجبا منك وأنت مبصر كيف تجنبت الطريق الواضحا كيف تكون حين تقرأ في غد صحيفةقدحوت الفضائحا وكيف ترضى أن تكون خاسرا يوم يفوزمن يكون رابحا [ چهارشنبه چهارم مرداد 1391 ] [ 15:2 ] [ عيسى ]
لحظه اى درنگ كن بكجا چنين شتابان؟
اينهمه سرعت كه تو دارى از زندگى جلو ميزنى ونميتونى لمسش كنى و حسش كنى.انگار يادت رفته كه تو روبات نيستى انسان هستى و احساس دارى عاشق ميشى و برا عشقت برنامه ميريزى .انگار ميخواى تمام كارهاى يك زندگيو تو يك مرحله تموم كنى !!! اما يادت باشه تا زنندگى هست كار هم هست پس زندگیتوبكن و بدون فقط درباره كارهايى كه خودش تو مسير زندگيت مياد تصميم بگيرى .تو نميتونى دنيارو تغيير بدى پس اندازه زندگى خودت رو بشناس و به همون اندازه تقلا كن نه به اندازه تموم مشكلات.(يادت باشه اگه تو سينى ۱۰ تا ليوان هم باشه وقتى تشنه ميشى فقط از يه ليوان استفاده ميكنى و وقتى سير شدى حتى يك قطره هم بيشتر از حد نميتونى بخورى حتى اگه غصه ى اينكه چرا باقى ليوانها مال تو نيست طعم اون آب خوردنو هم ازت بگيره!!!) پس اين عجله و شتاب واسه چيه كه حس آرامش و لذت رو ازت سلب كرده و زندگیو از يادت برده؟؟!!! [ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 0:50 ] [ عيسى ]
سینه ها جای محبت همه از کینه پر است
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بی فردائست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حیله ی پنهانیست
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
ادامه مطلب [ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 0:14 ] [ عيسى ]
راز خلقت يكى بود يكى نبود / غير از خدا هيچكس نبود چون خدا عزمش گرفت / نقش دنيا راسرود ملائك را بگرد هم بخواند / وانگه از عزمش سخنهائى نمود بفرمود آدمى آرم به ارض / جانشينى آيد از من او بفرض بس ملائك ناله راه انداختند / وين سخن را در مذاق انداختند ما تورا عابد شديم / كى زامرت ما دمى غافل شديم؟!! مابپاکى از تودر ياد آوريم / پس چه خواهى بر سر كار آورى؟!!! بيارى در زمين يك جانشين / تابكارد او درآنجا تخم كين؟ اوبراى نفع خود غوغا كند / وز عبادت كردنت پروا كند؟!!! گفت رب ذوالجلال اينك بس است / مكر من در رفع اين مشكل بس است!! من بدانم آنچه اندر سينه هاست / ذره اى از علم من مال شماست!! وانگه از عزمش ره فردا گرفت / آسمانها زمين را بست و ره بالا گرفت آدمى را حق سخنها ياد داد / وانگه اورا بر ملائك بار داد چون ملائك سامع آدم شدند / از كلام خود بسى نادم شدند...: علم ماخود ذره اى از علم توست / قادر تويى عالم تويى ,حق مال توست! آدم اندر اين زمين ماوا گرفت / بعد ازين كاو برملائك جاگرفت!!! ملائك را خدا فرمان بداد: / بياريد آدمى را در سجاد!! ملائك جملگى ساجد شدند / امر حق را جملگ تابع شدند غير شيطان كاو نبود از ساجدان / نام اوابليس بود ازجنّان چون خدا ديد او زامرش سر بباخت / عذر او رادر قبالش وابخواست !! گفت شيطان :اين منم آن بهترين / كاو ترابست و منم نار برين!! پس خدا از اين سخن قهرش گرفت / ملائك را همه ماتم گرفت عرش رحمان زين سخن لرزش نمود / قصه ى كبر و منم غوغا نمود!! ندا دادش خداوند كريم : / لعينى و لئيمى و رجيم!! كنون از رحمتم دورى دگر !!! / رو به آتش,!!چونكه منفورى دگر!! ناله اى كرد و فغان سرداد و دادى برنواخت / تاقيامت,ازخدا وى رخصتى ديگر بخواست!! خدارا او بعزّش بس طلبها مينمود / تابدست آرد دگر وقتى مگر,آن بى رسوم!! پس خداوندش بحالش وارهاند / حكمتى بود اندرين راز نهان!!! چونكه شيطان وعده را از حق گرفت , / بار ديگر او ره ناحق گرفت...: من زاين آدم بدور از حق شدم ! / بس بنى آدم بخود ملحق كنم!!! (فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين) (پس بعزتت قسم خدايا, همه ى آنها (بنى آدم) را گمراه ميكنم الا بندگان خالصت را) همچو مومى باخود همراهش كنم / چونكه شد يارم چوخود خوارش كنم درهوس,ازاوحمايت ميكنم / آنچنانش,آنچنانتر ميكنم!!! پس خداوندش بگفتا : اى رجيم / آن جهنم باشدت يارو قرين وانكه اوراكرده باشى رهبرى / باخودت اورا بدوزخ ميبرى!!! چونكه نيكان تابع امرت نيند / عاشقى هستندو در دامت نيند!! پربيارم دوزخ از ياران تو / ازگرفتاران و درباران تو!! وه كه نيكان را چه ميهمان ميكند / در بهشت از نور ايمان ميكند!! بس حكايتها ازان جنت بود / عارفى كو تا دمى صحبت كند؟!! تابگويد جنت المأوى چه جاست / وعده ى لا يخلف فردا كجاست!! تابگويد هرچه ميخواهى دران جنت بود / تا بگويد منبع منظور و بى منت بود!!! تابگوید محفل ما تشتهيست / وربدانى انعمش لا تنتهيست!! آدم اندر اين زمين مأوى گرفت / وان دگر. شيطان كنارش جا گرفت زمين را نقطه اى در جنت المأوى ببين / گوهرى خوانش, وزان پس در دل صحرا ببين پس خطاب آمد ازان رب حكيم / بر دل آدم كه شد غرق نعيم : (يا آدم اسكن انت وزوجك الجنة وكلا منها رغدا حيث شئتما ولا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين) (اى آدم تو و همسرت در بهشت (باغ) بمان و هردو هرچه خواستيد از آن بخوريد و به اين درخت نزديك نشويد كه از ظالمان بشمار خواهيد آمد) بس كه شيطان در ركابش ميدويد / منهيات آدمى را ميشنيد!! نقشه اى بنوشت و طرحى بركشيد / آدمى را با خود اندر ورطه اى خلوت كشيد!! بدو گفتا كه : من يار تو ام / مرو از من كه غمخوار تو ام!! در دلش گفتا كه : بلوا ميكنم / وعده هاى رفته را پيوسته احيا ميكنم!!! آتشى بودم كه در هفت آسمانها جا گرفت / تراب آمد مرا از مسكن اعلا گفت!!! بيا اى نازنين هميار من!! / چه گويمـت؟ اى شه والاى من!!! (مانهاكما ربكما عن هذه الشجرة الا ان تكونا ملكين او تكونا من الخالدين) (پروردگارتان شما را از اين درخت منع نكرد الا به اين دليل كه (با نزديك شدن به آن درخت) دو ملائكه ميشويد يا جاويدان و خالد ميشويد.) بس قسم خورد و خودش صدق سخن كرد / دل آدم ببرد و تركشان كرد!!! چو آدم مزه اى از آن چشيد / زنش همراه او, وى هم چشيد!! چو آدم با زنش پيمان شكستند / به محض خوردنش آواره گشتند!! (فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سوءاتهما و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة) (پس وقتى از آن درخت چشيدند. عورتهايشان آشكار شد و شروع كردند با برگ درختان بهشت آنرا مي پوشاندند) خداوند به حضرت آدم و حوا فرمود :مگرشما را ازان درخت نهى نكرده بودم ؟ و نگفته بودم كه شيطان دشمنى واضح براى شماست؟!! پس هردو (آدم و حوا) دست به آسمان گشوده گفتند: (ربنا اننا ظلمنا انفسنا وان لم تغفر لنا وترحمنا لنكونن من الخاسرين) (بار اِلاها ما بنفس خود بسى ظالم شديم / ور نبخشى جرممان را,ما بحق خاسر شديم!) اين سخن حكم خدائى بود و بس / بر زبان آدم و حوا نشست!! پس خداوند آدم و حوا را با اين دعا كه خودش به آنها ياد داد كه بر زبان آورند بخشيد.و به آنها امر فرمود كه : در زمين زندگى كنيد و بازگشت شما بعد از مدتى بسوى من است. ور بگويى: شاهدى بر صدق گفتارت بيار / گويمت : حجر است و اعرافست و صاد!! پس حضرت آدم بعد از مدتى زندگى در زمين و داراى فرزند شدن,دار فانى را وداع گفت و فرزندان او همچنان نسل او را ادامه ميدهند.. [ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 15:50 ] [ عيسى ]
قیمت اهل وفا یار ندانست، دریغ قدر یاران وفادار ندانست، دریغ
درد محرومی دیدار مرا کشت، افسوس یار، حال من بیمار ندانست، دریغ
یار هر خار و خسی گشت در این گلشن، حیف قیمت آن گل رخسار ندانست دریغ
زارم انداخت ز پا خواری هجران هیهات مردم و حال مرا یار ندانست، دریغ
وحشی آن عربده جو کشت به خواری مارا قدر عشاق جگر خوار ندانست، دریغ الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرت بياي ببيني كه همه حلقه زدن دور و برت الهي كه روز وصال طوفان شه از سمت شمال هيچ از اون روز نمونه به جز گلهاي پرپرت قسم مي خوردي با مني، قسم مي خوردي به خدا خدا الهي بزنه تو كمرت تو كمرش من اهل نفرين نبودم چه برسه كه تو باشي بياد الهي خبرت، بيادالهي خبرش عمرت الهي كم نشه اما پر از غصه باشه زجرهائي كه به من دادي، بكشي تا آخرش الهي كه يك روز خوش از تو گلوت پائين نره رسواي عالمت كنن اون چشماي در به درت قسم مي خوردي با مني، قسم مي خوردي به خدا خدا الهي بزنه تو كمرت تو كمرش من اهل نفرين نبودم چه برسه كه تو باشي بياد الهي خبرت بيادالهي خبرش مي خوام بدونم قد من عاشقته، دوستت داره اينكه رها كردي منو مي ارزه به دردسرش هر چي بدي كردي به من الهي اون با تو كنه ببيني ديگري به جات، رفته شده همسفرش الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرت
[ دوشنبه نهم اسفند 1389 ] [ 18:2 ] [ عيسى ]
چه فروشدی به کلفت، چه شدت چه حال داری برو و بکش دو جامی که بسی ملال داری دل تو ست فارق از غم که شراب عیش خوردی تو به عیش کوش و مستی که فراغ بال داری تو نشسته در مقابل، من و صد خیال باطل که به عالم تخیل به که اتصال داری به کدام علم یارب به دل تو اندر آیم که ببینم و بدانم که چه در خیال داری به ترشح عنایت غم بازمانده ای خور تو که کاروان جانها به لب زلال داری چه خوش است از تو وحشی ز شراب عشق، مستی که نه خسته ی فراقی نه غم وصال داری
[ جمعه ششم اسفند 1389 ] [ 11:15 ] [ عيسى ]
(وَلا تَحسَبَنَّ الله غافِلا عَمّا يَعمَلُ الظالِمونَ اِنَّما يُؤَخِّرُهُم لِيَوم تَشخَصُ فيهِ الاَبصارْ) ابراهيم ۴۲
(وگمان مبر كه الله از انچه ظالمان ميكنند غافل است (بلكه) آنها را براى روزى كه چشمها در آن خيره ميشود به تاخير مى اندازد)
ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 ] [ 10:27 ] [ عيسى ]
من عصمت آلوده ام ، با عشق تو پالوده ام چون یوسف کنعان تویی ، در کوی بازار آمدم دادی به دستم ساغری ، گفتی که با ما دلبری پس کو کجا شد یاوری ، اکنون که بیمار آمدم چون مست چشم دلبرم ، با چشم خاکی ننگرم چون می گریزی از برم ، در کوی اغیار آمدم من در جنون فرزانه ام ، سر مشق صد افسانه ام اکنون که بی کاشانه ام ، در بزم دلدار آمدم در پیش چشم شاهدان ، ما را نشاید ارغوان چندین صباحم شد فغان ، تا من به هشیار آمدم ای رند تبریزی که خود رنجور هجر دلبری میخانه رو ، میخانه رو ، کاین جا به زنهار آمدم
[ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ] [ 10:49 ] [ عيسى ]
[ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ] [ 10:42 ] [ عيسى ]
|
|||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||